پیشگفتار
ساندویچ بدون نوشابه - پیشگفتار
نقطهٔ مشترک تمام الگوریتمها در این است که جایی آغاز، و سپس پایان در انتظار آنهاست.
شروع و پایان، برای اکثر افراد سالم دلهرهآورند؛ اما برای افرادی مثل من، لازمهٔ حیاتاند، لازمهٔ عقلانیت.
اگر پایان در ابتدا مشخص نباشد، باعث بههمریختگی من میشود. با شرط پایانپذیری میتوانم با خیال راحت هر مسیری را در زندگی سپری کنم؛ اما وقتی پای عشق یا دوست داشتن در میان باشد... هیچ الگوریتمی پاسخگو نیست.
و بدون عشق...
یادم میآید اولین باری را که به عشق فکر کردم. تازه سواد آموخته بودم و با هیجان هر نوشتهای را میخواندم و به آن فکر میکردم. میان تفریحات و بازیهایم بود، در مسیر بازگشت از مدرسه؛ نوشتهٔ روی دیوار:
«زندگی بدون عشق، مثل ساندویچ بدون نوشابه»
من خیلی ساندویچ دوست داشتم و تصور اینکه بدون نوشابه باشد، برایم دردناک بود؛ اما عشق؟ چیزی در مورد عشق نمیدانستم. برای یک کودک دبستانی، نمیتوان تصوری غیر از این نیز داشت.
اما اگر تا ۳۳ سالگی در حال فکر کردن به آن جملهٔ بدون فعل هستم، و در پی اینکه چقدر آن جمله درست است، باعث میشود خیلی از شبها را نتوانم آسوده بخوابم.
دستخط خوبی نداشت. آن زمان اینترنت و گوشیهای تلفن همراه به بازار نیامده بودند و فقط میشد از کتابها و مجلهها آموخت؛ اما با تمام دسترسیهایی که امروزه فراهم است، آن دستخط بد روی دیوار، عمیقترین چیزی است که تاکنون با آن روبهرو شدهام.
قطعاً نمیشود از آن استدلال منطقیای داشت؛ ولی مگر عشق غیر از این است؟
شاید من بهترین آدم برای پاسخ دادن به این سؤال نباشم، و حتماً نیستم. این را میشود از بیستوخوردهای سال فکر کردن در مورد آن جمله خیلی راحت فهمید؛ اما در میان خاطراتم، همیشه به دنبال کشف حسهای مشترک بین خود و نویسندهٔ آن جملهٔ اسرارآمیزم، و تنها چیزی که در مورد آن اطمینان کامل دارم، این است که با اسپری و روی دیوار، سخت است که بتوانیم دستخط خوبی داشته باشیم؛ و این تنها حقی است که آدمی مثل من میتواند به او بدهد.
از امشب تصمیم گرفتهام دفترچهٔ خاطرات ذهنم را ورقبهورق، دنبال جستوجوی معنای آن جمله باشم. حس میکنم بدون فهمیدن آن، نمیتوانم نیمهٔ دوم عمرم را سپری کنم.
شاید در میان خطوط نوار مغزم، پاسخی برای آن پنهان شده باشد.
(ادامه دارد...)