استدلال نامربوط
استدلال نامربوط
با استدلال نامربوط
میگه: دیوانگیت خوبه
یکی پیدا شدش آخیش
که به قلبم نمیتوپه
باهام میسازه هرچی شم
خدایا از تو ممنونم
تو پاداش کدوم کاری؟
نمیدونم، نمیدونم.
حواسش واسه من جمعِ
نمیذاره که فکری شم
میگه: آرایشم خوبه؟
واست آقا چه شکلیشم؟
منم قدرشُ میدونم،
یهجوری منُ میشناسه؛
که جونمم واسش میدم،
اینا… مبنای احساسِ
ازم میپرسه بیخواهش:
چرا بیکارُ الافی؟
چرا اینقدر ازم دوری؛
بشین؛ موهامُ میبافی؟
تو این دنیای امروزی…
به هر کم بودنی قانعست،
میدونه فکر بیش از حد؛
تو هر رابطهای مانعست
اگه بد باشه رفتارم
بهم یاد میده خوبیرو
نشونم میده با چشماش
یهکوهی از صبوریرو
میگه: «خوبه که میدونی؛
بهت وابسته شد جونم،
تو که میگی بهم خوبی؛
منم میگم بهت خوبم»
واسم دنیای قبل از اون
نمیدونم چجوری بود
همهش از خاطرم رفته
زمان خیلی دوری بود