عشقِ ماشینی
عشقِ ماشینی
مثالِ من بدونِ تو…
یه ماشین، تویِ کاتآفِ،
همون زخمیِ رنجوری؛
که تنها تویِ کالآوِ…
تئاترِ زندگیِ ما؛
یه فیلمیِ که بی کاتِ
تو که دوری؛ تو که نیستی،
تمومِ صحنهها؛ ماتِ…
سکانس آخر شبرو؛
به احساس تو میسپارم،
نمیدونم که چی میشه…
من این احساسُ دوست دارم.
کسی مارو نمیشناسه؛
تموم شهر مشغولن،
بریم جایی که عاشقهاش؛
بدونِ شَرط مقبولن…
اگه امروز نه؛ پس کِی؟
قراره مال من باشی؟
همینجا پیشرومیُ…
پر از تکرارِ ای کاشی.
من این وابستگیهارو؛
به دنیای تو مدیونم،
اگه سخته که تو باشی؛
منم اینجا نمیمونم…
میخوام توی نگاه تو؛
تنُ تصویر من جا شه،
میخوام اینُ ببینم که:
«نبینیم… فاصله باشه.»
ببینم: داری میخندی؛
ببینم: شادِ دنیامون،
همین دیوونگیهارو؛
بریزیم توی فردامون…
تو بین وعدههای ما؛
یه صبحونه گریزونه،
باید شب پیش هم باشیم؛
اجازش با تو میمونه.
همین امروزُ کافی باش؛
نمیخوام دائما، بالکل،
یک تیکه از نگاهترو؛
بریز واسم تو این الکل…
میخوام وصل نگات باشم؛
همونجایی که میخندی،
همونجایی که با احساس؛
شبا چشمامُ میبندی.