باقیمانده
باقیمانده
محبوب خیالی من
به ستاره ها که نگاه می کنم،
از کوچک بودن ابعادم،
دلم،
شرمنده می شوم.
شرمنده می شوم که چقدر کوچکم،
چقدر کم می توانم دوستت داشته باشم،
ای کاش حداقل دنیا جای کوچکتری بود،
ولی نیست.
وقتی که با تو رو به رو بشوم،
سکوت خواهم کرد.
و تو متوجه نخواهی شد که من عاشقت شده ام.
ولی این دلیلی نیست که از خودم متنفرم،
من کلا از خودم متنفرم.
از اینکه اینگونه زندگی کردم...
وقتی هیچکس وجود ندارد که او را از خودم نرنجانده باشم،
چه خواسته و چه ناخواسته،
چگونه باید به خودم اجازه بدهم که وارد زندگی ات شوم،
چه فرقی می کند؟
تو را هم خواهم رنجاند،
پس بهتر که نیستی،
و بهتر که من هم هیچکس نیستم،
و اینقدر کوچکم که انگار اصلا وجود ندارم.
اگر ستاره ها نبودند،
این ها را نمی فهمیدم.
این را نمی فهمیدم که،
فقط اگر وارد زندگی ات نشوم،
مطمئن شده ام که عاشقت بوده ام.
من در جستجوی خوشبختی شکست خورده ام،
صورت های فلکی هم کمکی نمی کنند.
چگونه می توانم تو را خوشبخت کنم؟
وقتی آدرسش را نمی دانم.
اگر خوشبختی خودت باشی چه؟
آن وقت من هم خوشبختی تو بوده ام؟
و آن را با سکوتم خراب کرده ام؟ ...
پیشاپیش معذرت می خواهم.
احساس می کنم باید معذرت خواهی کنم.
تمام عقل باقی مانده ام را پای همین گذاشته ام،
وارد زندگی ات نشوم.
وارد زندگی هیچکس نشوم.
چه خوب که خیالی هستی،
و این نامه برای تو نیست،
به وجدانم پُست می شود،
و آدرسی ندارد.