سپر
سپر
در سینه سپر دارم،
منگر که علفخوارم؛
خونی به مشام افتد،
دندانِ تبر دارم.
از غیب مگو با من،
از حفظ خبر دارم؛
چون راه جهان وا شد،
راهی به کمر دارم.
این آخرتِ باقیست،
شعری که تو میخوانی؛
پستی نه به کام من،
تا ماه نظر دارم.
چون صحبت رازی شد،
نقال ستوه آمد؛
راوی سخنش این بود:
راهی به سحر دارم...
مجنون ازل دیده،
حکمی به ابد دارد...
هر شب به خودش میگفت:
از عیب حذر دارم.
بس است فروپاشی،
نوبت به کلام افتاد؛
صحبت به قلم میگفت:
یکدانه پسر دارم.
جوهر جگرش خون شد،
تبدیلِ جواهر گشت؛
در من نه که آه افتد،
میلی به قدر دارم.
چون میوه بیدانه،
محکوم به بلعیدن؛
سیاره بیخورشید،
شکرا که قمر دارم.