فاصله
فاصله
از خودم فرار می کنم؛
به بهانه ی مقصد تو،
بدون اینکه بدانی؛
در فریب خودم شریکی.
می گویم دوری؛
به خیابان می روم،
تا جایی که می شود قدم می زنم؛
احساس خوبی دارد غریبی.
شب شد؛
خیلی از خودم فاصله گرفته ام،
برگردم می خوابم؛
در خواب می دانم که نزدیکی.
همین حوالی بارها گم شده ام؛
اینجا کوچه ای ندارد،
تنها تابلو هم خودمم؛
اسمش را می گذارم بن باز نرسیدی.