خواب
خواب
مثل خوابی که به هر خاطرهای،
میبردت؛
سالها عمر گذر کرد،
ولی بیگذرت...
میشود گفت جهانی،
که بدون تو گذشت؛
قسمِ باکرهای بود،
که جان میدردت...
ملکالموت کمین داشت،
به من هر شب و روز؛
که تو را رخت دگر نیست،
مجو جز کفنت.
تو به من لحظهای،
از نگاه خود بخشیدی؛
و جهان گفت:
که تأخیر شده در اجلت.
من از آن لحظه،
که زلفت به نگاهم افتاد؛
شده آسودهترین جای جهان،
در بغلت.
عاقبت باز وصال تو،
مرا جان بخشید؛
که مبارک شده،
بر فرش دلم هر قدمت...
و جهان، راوی پیریست،
پر از شعر و غزل؛
که به ابیات بلندش،
نبود جز خبرت...