معما
معما
عشق می گفت:
چرا در قفسم آرامی؟
تو چرا میل پریدن به سرت هیچ نزد؟
تو چرا گم شده ای در قفس کوچک من؟
عشق می گفت،
و من کرکس تنها بودم.
من در اندیشه ی نقاش زمان،
پاسخی جنس چراها بودم.
شب بارانی بود،
که سراغم آمد.
او که دعوت می کرد،
و در کنج اتاق،
قفسی خالی داشت،
و نگاهش اثری جنس معماها داشت، و می گفت: نمی دانم من.
شب بارانی بود،
که خیالش در زد،
خواب خوش می دیدم،
لاشه ای تازه به چنگالم بود،
حاصل یک سرطان،
دختری بود جوان،
او که در سایه ی کم یاب ترین نارون شهر،
عادتش خواندن بود.
طعم تلخ سرطان در نوک منقارم ماند.
او صدایم زدُ رفت،
و بیدار شدم.
کاش می پرسیدم:
چه کسی بود؟
چه کسی بود صدا زد... کرکس.