شکر
شکر
شهد سخنت دل برد،
همچون شکری چون قند؛
هم جام میای، هم مُهر؛
هم کفر منی، هم پند.
یارا به جهان بنما،
آتشکدهای خاموش؛
گیسوی پریشانت،
کافر، زدهای در بند؟
من جانب تو مجنون،
میلی به دلم فرما.
فرمان تو فرهادها،
کوهی زدهاند، کندند.
یک لحظه بشین با من،
چایم که مهیا شد.
لب میزدهای در جوش،
من میزدهام لبخند.
هر شاخه زلفت را،
باید که شمرد آری؛
تا تار به جا باشد،
شانه نزدی از عمد؟
سهمم چه رسد از تو؟
وامی کن از آغوشت.
من میدهمت آیت،
از صورت تو هر حمد.
چندی به شمارش بود،
چشمم به رهت باشد.
ابعاد محبت گو،
ضرب چه زنی در چند؟
کاری ندهم گفتی،
خوابان و خراباتی.
چون دیدن چشمانت،
بر فحش تو میارزند.
بامی که به سر باشد،
آسایش ما میبَس.
از حرف امان ما،
رندان که نمیخندند؟