بار
بار
باری به دوش شب،
صبری نهانده است.
خواهم بگو: «بکوش!»
راهی نمانده است.
وقت طلای صبح،
با کیمیای دوست؛
آهن گمان مبرد،
دردی توانده است.
من با کمین زدم،
خورشید خود، زمین.
چون ساقیای لطف،
من را نرانده است.
با شک شوم عجین،
از واژههای بیم.
کامم سرک مکش،
جامی نخوانده است.
هر محتسب که دید،
از جامهام برید.
آسان مگیر تیز؛
خیاط از آن ده است.
جبر از برای لطف،
آری، شنیدهام.
دنیا برای وصل،
چندی چنانده است.
بر ذبح نالهها،
خنجر زدند درست.
این احشم چموش،
موسی چرانده است.
ما بر به شخم خویش،
ماها شنیدهایم.
شیری به نزد او،
میبر که نانده است.
راوی همان شمید،
کز قبل خود شنید.
این شم طوطی است،
شکر زبانده است.
پر میزند ملک،
بر عرش فرشپوش.
هر دانهای که کشت،
سبزش همانده است.
بر رسم طبق رسم،
باری دگر قدم.
حالا عبث مکوش،
دنیا رهانده است.