مکتب
مکتب
اشتباهی شده بودم؛
عاشق و دیوانهاش.
بار کج بر محمل و من؛
راهی ویرانهاش.
تعارفم کردند: «بخور!»
اما چرا، ساقی، چرا؟
مستها را میزدند،
در مکتب میخانهاش.
با چه رویی زندهام؟
ها؟ آبرویی مانده است؟
لختم و شلاق و ردها...
ای بسوزد خانهاش...
پای او ماندم، ولی
دل را گرفتم آخرش.
دستبسته میزدم،
آن قاضی بیمایهاش.
بخت با من نه، نبود؛
اما قبول هر چه که بود.
انضباطی خوردم و،
اذنی که میداد، آیهاش.
داوری با تو، بگو؛
ای خالق شک و یقین.
سیب کالی خوردم و،
در سینه گیر است دانهاش.
دام راوی،
درس عبرت، حرف درد، آزادگی.
قبل او، من با خودم؛
حالا شدم... آرایهاش.