چشم
چشم
چشم وا کردم و دنیا،
همه در رنج و عذاب است.
بست با مردم عقبی،
که سکوت، گنج و جواب است.
هست تا گندمِ رویا،
که چرا مرگ صواب است.
رست یا بر دم کبری؟
که دروغ، رنگ و لعاب است.
خصم میخواهم و آیا،
نبود آیت شادی؛
چه سخن که را توان گفت؟
نبوت، ساحت هادی.
به گمان مبر، کمان گفت:
عدوت، عادت عادی.
چه زمان؟ کمر امان گفت؛
اخوت، طاعت طاعی.