مردمک
مردمک
چند سالی ست دلم بارانی ست،
او به اندازه ی یک ابر غمش سنگین است.
مردمک در چشمم،
چتر خود را بسته،
هر که می گوید چیست؟
پاسخم قطره ی اشکی ست،
که مصنوعی نیست.
واژه می گوید هی...
باد می خواند هووو
و نفس با قلمی جادویی،
با بخاری از ها،
روی هر آینه خط می اندازد،
که بداند من کیست.
فعل ها خسته از این تقدیرند،
ناسزا را در خود،
جای می اندازند،
رخت هم آغوشی،
در چنین جریانی،
بچه ی بی ادبی می زاید.
در همین حال و هوا،
مادرم می گوید:
تو چرا بیداری؟
او که خود باد صبا باعث بیداری اوست،
رو به من مصرع آغاز اذان می گوید،
من فدای اش بشوم...
مادرم قلب خداست.