ندا
ندا
درد من محزون را،
گفتی که خبر دارم.
این شرح چه اندوهیست،
هر شب به سحر دارم.
این خرده مگیر از من،
تدبیر مرا دریاب.
مجنون تو میباید،
فکری که به سر دارم.
ترک تو چه میکردم،
گر بار دگر بودی؟
صد چارهٔ بیهوده،
اما و اگر دارم.
باری که به دوشم شد،
از جنس نبود تو.
از هجمهٔ سنگینش،
دردی به کمر دارم.
حالا چه به روزت شد؟
ای جوهر غمدیده.
ای آنکه تو میگفتی،
از غصه حذر دارم.
میلی به دیارم نیست،
جایی که نه او دارد.
بر مقصد هر جایی،
تصمیم سفر دارم.
وقت ملکوتش شد،
قد قامتِ جا پایش.
بر یاد تو بودنها،
جز این چه ثمر دارم؟
هنگام دعا در صف،
راوی چه ندا کردی؟
«من مات و لم یعرف»،
ذکری نه دگر دارم.