رخت
رخت
عاقبت بردی دلم؛
باشد، ببر تن را همی.
مینشاید تا که بنشیند،
به این شیدا غمی.
«نازنینا، ما به ناز تو جوانی دادهایم...»
تا کجا جستی ز من؛
باشد، بیا، بنشین دمی.
زلف تو، باد مدارا؛
این بهشت لایزال.
من گناهم از ازل،
بودهست این جو گندمی.
تا که ساز آید به دست تو،
دلم پر میکشد.
کوس رسوایی من را،
واقعاً خوش میزنی.
من قلم را دشنه کردم،
تا که همرزمت شوم.
با که گویم زجرکش کرد،
این تهمتن را زنی.
هر که با من روبهرو،
پرسید از من: «راویا،
رخت عشقت عاقبت،
کی خواهی از تن برکنی؟»
«نازنینا، ما به ناز تو جوانی دادهایم...» - استاد شهریار