احراز
احراز
میترسم از آن دانه،
اگر گاز بگیرد.
رویای شب تیره،
که آغاز بگیرد.
آن گیرِ گلو کرده،
اگر راه نداده؛
وای از سخنی مرده،
اگر باز بگیرد.
دردم شده از طاقتِ جانم؛
به فزونی،
آه از نفسی خورده،
که او ناز بگیرد.
کافی ست فقط،
لب به زبان کام بجوید؛
از او اثری شهره؛
به اعجاز بگیرد.
تا کی دل من،
در پی امید وصالش؛
انگشتِ دهان،
پنجهٔ هر ساز بگیرد.
احساس مرا،
عقل و جنون هر دو گرفته.
هر چیز بد و خوب،
از احراز بگیرد.
پایان نپذیرد سفر،
از رفتن معشوق.
هر کس به جدا،
پرده از این راز بگیرد.