انشا
انشا
جمله غم دارد که من،
اینجا به دنیا آمدم.
واژه دارد، میسپارد جان؛
به احیا آمدم.
چند وقتی قصهگویی،
بر لبم جاری نبود.
با لباس فرم زوری،
زنگ انشا آمدم.
در بغل یا بر بقل آقا،
اگر محرم نبود؛
در هذر یا بر حذر را،
سهو املا آمدم.
این سفر را در زمان،
روحم تداعی میکند.
در سرابی از گذشته،
رو به حالا آمدم.
چارهٔ زالی که تن،
در فکر بندی سر زده؛
با نصیحت گر نشد،
باشد به دعوا آمدم.
سایهٔ بخت است و گز،
فکر عقوبت میکند.
هر که باشد روی تن،
از من که تنها آمدم.
این همه من آمدم،
گاهی تو هم راوی بیا.
وعدهها بر روی کاغذها،
همانجا آمدم.