آغاز
آغاز؛ قابیل
در من غم تاریخ نهفته،
راوی سحری باز نخفته.
در مجلس قابیل نشسته؛
آدم، سخنی باز نگفته.
داسی که از او قرض گرفتم،
آری، من از او درس گرفتم.
دستی به دعا پیش نبردم؛
رازی که از او فرض گرفتم.
خواهر که نه از باب گرفتن،
مادر که نه ارباب گرفتن.
باید به پدر دست ببوسی؛
سیلی پدر، قاب گرفتن.
داغی که مرا نام نهادند،
بر روی سرم بام نهادند.
گفتند که باید بچرانم؛
خاصی که مرا عام نهادند.
مردم همه از غیب بگفتند،
بادی به جهت عیب بگفتند.
ما را چه شد این حال گرفتیم؛
سالی که به سر عید بگفتند.