پرش به محتویات

سروش زنده‌دل

تصویر سروش زنده‌دل
تکنیکال آرتیست، نویسنده

ثبت احوال؛
همه‌چیزم را نوشت،
جز احوالم را...

سروش زنده دل

سروش زنده دل

تکنیکال آرتیست، نویسنده

ثبت احوال؛ همه‌چیزم را نوشت، جز احوالم را...

رستاخیز سادیستیک

داستان کوتاه داستان کوتاه روان‌شناختی تاریک ... ۱۴۰۳/۰۲/۰۵
تصویری تاریک و سورئال از مردی در اتاقی نیمه‌تاریک که در میان سایه‌ها به مگس‌های گرفتار در نور خیره شده است؛ فضایی نمادین از تقابل خشم، قدرت و وجدان.
گاهی انتقام، آن چیزی نیست که تصور می‌کنیم؛ گاهی فقط آینه‌ای است که تاریک‌ترین بخش‌های ذهنمان را نشان می‌دهد.

رستاخیز سادیستیک

کشتن مگس‌ها با وسیله‌هایی که دنیای مدرن در اختیار ما قرار داده، کار راحتی است؛ اما به هیچ عنوان احساسی که بعد از آن همه مورد آزار قرار گرفتن توسطشان را متحمل شده‌ام، ارضا نمی‌کند.

حتی وقتی که با سم و به آرامی کشته می‌شوند و به خود می‌پیچند و بال‌هایشان را با صدای وزوزی که بیانگر شکنجه شدنشان است، به سرعت تکان می‌دهند، و در نهایت فقط بدن بی‌جانشان را از خود باقی می‌گذارند، برایم کافی نیست.

وقتی به تمام آن مدت‌زمانی که از طرف آنها اذیت شده‌ام فکر می‌کنم، دلم می‌خواهد کاری کنم که زنده بمانند ولی آرزوی مرگ کنند.

مدت زیادی را به این قضیه فکر کرده‌ام که چگونه می‌توانم کاری کنم که این حشرهٔ موذی نمیرد، ولی آرزوی مرگ بکند؛ بدون اینکه دردی را متحمل بشود، به افسردگی برسد و از من خواهش کند که به عمرش پایان بدهم و من بگذارم که زنده بماند.

فکر می‌کردم که چنین چیزی ممکن نیست. آن‌ها حشره هستند و مغزشان به این تکامل نرسیده که آرزویی داشته باشند و قاعدتاً اینکه این آرزو مرگ باشد، در راستای نظریهٔ داروین هم نیست.

گونه‌ای از مگس‌ها وجود دارند که حتی در کنار پرنده‌هایی که شکارچیانی بسیار ماهری هستند، زنده می‌مانند. سرعت مانور بسیار زیادشان به هیچ وجه مهار شدنی نیست.

ابعادشان نصف مگس‌های خانگی است و وزن کمشان به آنها ویژگی‌هایی می‌دهد که حتی آن پرندگان هم به زندگی غیرمسالمت‌آمیز در کنارشان ناراضی می‌شوند.

این نوع از مگس‌ها فقط با محصولات شیمیایی و افشانه‌ها کشته می‌شوند و محل زندگی‌شان نزدیک آشیانهٔ کبوترهاست. آنها آزادانه هرکاری که بخواهند می‌کنند و به‌نوعی مالک آن منطقه می‌شوند. این نوع اگر وارد محیط زندگی انسان‌ها بشود، حس جنون را حتی به صبورترین اشخاص هم القا می‌کند.

من اگر قصد داشتم که کسی را شکنجه کنم، قطعاً تعداد زیادی از این مگس‌ها را در محل زندگی آن شخص قرار می‌دادم و از این بابت که قرار است دیوانه بشود، خاطرجمع می‌شدم.

مطمئنم در گوآنتانامو اگر با این روش آشنا می‌شدند، نیازی برای روش‌های خشونت‌آمیز دیگر احساس نمی‌شد. فقط کافی بود آن شخص را درون یک محیط بسته با این مگس‌ها تنها می‌گذاشتند. اگر آن شخص با هر هفت چاکرای باز و سال‌ها تمرین و ممارست در مقابل همهٔ شکنجه‌های فیزیکی و روانی مصون شده باشد، در مقابل این مگس‌ها هیچ شانسی نخواهد داشت و هیچ گونه خونریزی و اعمال مخالف حقوق بشری هم در آنجا اتفاق نمی‌افتاد.

خیلی به این موضوع فکر کردم که چگونه می‌توانم به آن حشره‌های نفرت‌انگیز همان حسی را بدهم که آن‌ها به من در طول زندگی‌ام داده‌اند.

حتی اگر به روشی بتوانیم آن‌ها را اسیر کنیم و بال‌هایشان را از تنشان جدا کنیم، باز هم در مقایسه با کاری که آنها می‌کنند، عدالت برقرار نمی‌شود.

باید کاری کرد که بدون اینکه درد بکشند، فقط ناامید بشوند؛ همان حسی که به ما می‌دهند و با رفتارشان به ما بگویند: «لطفاً من را بکشید قربان.»

در مورد امکان‌پذیر بودن این مسأله مدت‌ها فکر کردم و یک شب به نتیجه‌ای که دلخواهم بود رسیدم.

بالاخره موفق شدم کاری کنم تعداد زیادی مگس وحشی را تسلیم ارادهٔ انسانی خود بکنم. می‌دیدم که خواهش می‌کنند و بدون هیچ گونه مقاومتی روبه‌روی من بی‌حرکت ایستاده بودند و با پاهای سالمشان میلی به جابه‌جا شدن نداشتند و آرزوی مرگ می‌کردند.

برای این کار لامپ را خاموش کردم، سپس چراغ مطالعه را روشن کردم. تعدادی از آنها که به علت نیمه‌باز بودن پنجره وارد اتاق شده بودند، به سمت نور جذب شدند.

دستم به سمت افشانهٔ حالت نگه‌دارندهٔ بسیار قوی‌ای که هیچ وقت از آن استفاده نکرده بودم دراز شد. حالا من مجهز بودم به یک سلاح غیرکشتار جمعی بسیار چسبناکِ تولید شده توسط کارخانه‌های لوازم آرایشی.

قربانیان، مثل خودم، از آنچه که قرار بود اتفاق بیفتد هیچ خبری نداشتند. انگشتم روی ماشهٔ بی‌خطر فشار داده شد. گاز با سرعتی که حتی برای آنها هم غیرقابل‌گریز بود از دهانهٔ افشانه خارج شد.

در ابتدا هیچ اتفاقی نیفتاد و من هم از کاری که کرده بودم احساس حماقت می‌کردم؛ اما ناگهان معجزه اتفاق افتاد...

مگس‌ها در حالی که زنده بودند بی‌حرکت شدند. نمی‌توانستند بال‌هایشان را تکان بدهند. همان اتفاقی که برای مو می‌افتد، سوراخ‌های ریزی که به وسیلهٔ آن نفس می‌کشند و بر روی پوستشان قرار دارد، بسته شده بود؛ ولی نه در حدی که کشته بشوند، فقط دیگر اکسیژن کافی را نمی‌توانستند دریافت کنند، ولی نه به اندازه‌ای که منجر به مرگشان بشود.

و حالا بالاخره این موجوداتی که هیچ گاه تصور آن نمی‌رفت که بی‌حرکت شوند، در یک نقطه ثابت شده بودند و حتی وقتی با چیزی تکانشان می‌دادم، عکس‌العملی نشان نمی‌دادند و برای زنده ماندن تلاشی نمی‌کردند.

و من هیچکدامشان را نکشتم. لامپ را روشن کردم و در سکوت تماشایشان کردم و به تمام آن روزها و ساعت‌هایی فکر می‌کردم که آنها من را به مرز جنون رسانده بودند.

به شدت احساس رضایت می‌کردم. می‌توانستم ببینم که چقدر مستاصل و بی‌دفاع شده‌اند و اصلاً به کشتنشان فکر نمی‌کردم.

گذاشتم در همان حالت بمانند و آرام و آهسته در حس درماندگی و گرسنگی و آرزوی مرگ، ساعات پایانی عمر خود را سپری کنند و من هم بالاخره انتقام خودم را گرفته بودم.

با این فکر که این لحظه را به تمامی موجودات مدیون بودم، آن شب را خیلی راحت خوابیدم... با حس رضایت و با لبخندی بر روی لب، چشم‌هایم را بستم و یک مورد دیگر از لیست آرزوهایم را از روی دیوار ذهنم خط زدم: شکنجهٔ مگس.