جام
جام
شبها که بیجوابی،
برمیزنی چهها را؛
با شک چه میتراشی؟
بت یا سر خدا را؟
یا ده به یاد شیرین،
یا بر به دار عقبی.
چندی پی حیاتت؟
راضی مشو بقا را.
عمری پی ستایش،
در پای دار دادار؛
در آخرین دقایق،
چسبیدهای هوا را.
گردیده بخت و اقبال،
صبری سزای ما شد.
سر رفته در پی سر،
ساقی بده دوا را.
کامش کویر کرده،
کاری نکرده کافر.
کمتر کتاب خوانده،
حد میزنی کهها را.
در مجلس ملائک،
رقص است و پایکوبی.
چون بال و پر نداری،
با کیش ما مدارا.
آن راز سر به مهرش،
هرگز نگشته عریان.
وقتی که در حجابی،
تن میکنی عبا را.
یار عزیز ما چون،
در خلوتش نمانده.
ما را عزیز خوانده،
در میزند سرا را.
گر قدر تو ندانند،
از عظم تو نکاهد.
امت به واحدش برد،
تکریم بر قضا را.
باده به جام دنیا،
تسلیم عقل ما شد.
اینک چه میپسندی؟
موسی و یا نصارا.
ذکری برای او کن،
او کز دیار ما نیست.
چون باز هم نیفتد،
آغشته کن دعا را.
صد شکل این روایت،
نقال چون نبیند.
بر کار اهل کوران،
راوی بخوان شفا را.