سقوط بی تأمل
سقوط بی تأمل
هنوزم فکر اون روزم؛
همون روزی که میافتم،
سقوطم بیتأمل بود؛
بهش چیزی نمیگفتم.
از این فکرایِ تکراری؛
چه احساسی به من داری؟
سوالم از خودم بوده؛
سروش؟ یادت نمییاری؟
چقدر قاطی شده مغزم؛
مثالِ بیخود و نقضم،
چقدر بازی بلد بوده؛
ولی من؛ نه، نمیلغزم.
یه روزی نوبتم میشه؛
که جنگیدن تموم، کیشه؛
چقدر آینه نامردِ؛
شبیهِ پدرم؛ کی شه؟
فقط دستام ارثم بودم؛
قلم؛ بانیِ حرصم بود؛
چرا یادم نمیدادی؟
همش تقصیر اسمم بود.
تو عکسامی که میپامش؛
منم با خود ببر؛ خواهش...
اگه تقدیر این بوده؛
برو؛ اصلا، نمیخوامش.