زرع
زرع
دل برای بودنت،
هر دم سماجت میکند.
صبر من با دیدهام،
دائم لجاجت میکند.
دوری و حرف دعا،
من را نمیآید به کار.
شرط دل بردن تو را،
از غم شکایت میکند.
خوبرویان بس زیاد،
اما چه کار آید مرا؟
کِشت خوب عاشقی،
یک گل کفایت میکند.
زرع امسالم تو باش،
برداشتهای فصل نو.
گل و آب زندگی،
از دل حمایت میکند.
جمله دستم خالی و،
مردود در راه زمان.
ازدواج و راه دین،
با من جنایت میکند.
نان نمیپرسد ز ما،
بهر چه بود آن آسیاب.
پیر مکتب را بگو،
گندم ضمانت میکند.
گفتوگوی هرزگی،
سودش فزون بر بندگی.
حافظ و سعدی نخوان،
منطق رعایت میکند.
بخت با رخت سپید،
پوشیده بر هر کوششم.
از قلم سودی نبود،
راوی روایت میکند.